تبليغاتX
دوستت دارم






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



عاشقانه های کیوان

www.keyvan-67.blogfa.com


نويسنده: کیوان مورخ: سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 در ساعت: 15:5
|+|



فقط باید کلیک کنی!!!!


نويسنده: کیوان مورخ: شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 در ساعت: 14:12
|+|



دوستت دارم
نويسنده: کیوان مورخ: شنبه یازدهم فروردین 1386 در ساعت: 13:23
|+|



آری ، آغاز

آری ، آغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

یه نفر ...

یه جایی ...

تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار

یه نفر ...

یه جایی ...

تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار

یه نفر ...

یه جایی ...

در حال فکر کردن به توست

 


نويسنده: کیوان مورخ: دوشنبه سی ام بهمن 1385 در ساعت: 15:24
|+|



www.keyvan-67.coo.ir


نويسنده: کیوان مورخ: شنبه چهاردهم بهمن 1385 در ساعت: 14:58
|+|



www.kayvan-love.coo.ir

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ
معني عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو
اين دل ديوانه را شيدا كنم
مي روم عاشق شوم همچون نسيم
غنچه هاي عشق را تا وا كنم


نويسنده: کیوان مورخ: جمعه هشتم دی 1385 در ساعت: 15:38
|+|



www.kayvan-love.coo.ir

نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟


نويسنده: کیوان مورخ: پنجشنبه هفتم دی 1385 در ساعت: 19:47
|+|



www.kayvan-love.coo.ir

با اینکه از رفتن تو خانه ام ویران شده و آواره کوچه های غربت شدم و با بغضی که در گلویم جا خشک کرده است مات و مبهوت مانده ام و می دانم که همه تبسم تو از روی اجبار بود و هر کس اسم مرا از تو می پرسید خمی به ابرو می آوردی و مرا حاشا می کردی ، هر وقت گل سرخی را از روی علاقه به تو تقدیم می کردم خلوتی می جستی و پر پر می کردی و با اینکه مرا رسوای عالم و آدم کردی و بی تفاوت از چشمهای خیس من گذر کردی، با این وجود من هنوز همان عاشق دل خسته تو هستم که شاید همین روزا به جای اسم مجنون اسم من بر سر زبان ها بیا فتد و شدت عشق من طلسم مجنون را بشکند . درست است رعد و برق همه جا را فرا گرفته است ، دنیا از دو رنگی مالامال است ، بیشتر ادم ها نقاب بر چهره دارند با این وجود من همان عاشق دیروز هستم و عوض نشدم آفتابی شو امتحانم کن .

www.kayvan-love.coo.irwww.kayvan-love.coo.irدوستت دارم


نويسنده: کیوان مورخ: سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 در ساعت: 14:57
|+|



www.kayvan-love.coo.ir

طلسمو باید بشکنیم ما هم بشیم مثل همه

هالا که بی وفایی ما بی وفاتر از همه

هیچکسی غیر از خودما بداد ما نمیرسه

عاشقی هارو هم دیدیم به هوس یه بار بسه

عاشقی تو دوره ی ما والا سرو ته نداره

چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره

کویر خشک دلمون دیگه زده هزار ترک

غم دیگه بسه نازنین هرکی نمونده به درک

چاکر هرچی بامرام مخلص هرچی باوفا

دربه درو هلاک یه شریک پاک و با صفا

خلاصه اینکه نازنین گذشتها رو بی خیال

پرواز عشق باوفا هستی بدونه پروبال


نويسنده: کیوان مورخ: دوشنبه بیستم آذر 1385 در ساعت: 14:49
|+|



www.kayvan-love.coo.ir

فرياد نزن اي عاشق،من صدايت را درون قلب خود ميشنوم
درد را در چهره عاشق توبا ذهن خود مي نگرم
بي سبب نيست چنين فريادم،بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست وچه غلط زندگي هم خودم وهم تورا بر باد دادم
اگر احساسم رو ميفهميدي قلبت رو دوباره ميبخشيدي
لحظه پايان اين دبدار را روزآغازي ديگر دوباره ميديدي
اگر بيهوده نمي ترسيدم،عشق رو آنگونه كه هست ميديدم
شايد اين لحظه غمگين وداع،قلبم رو دوبارهميبخشيدم
كاش از اين عشق نميترسيدم
ما سزاوار اگر گريانيم،اين چنين خسته و سرگردانيم
ما كه دانسته به دام افتاديم،چرا از عاشقي روي گردانيم
وقتي پيمان دل رو ميبستيم گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نگفتيم هرگز از دو ايل نابرابر هستيم
نه گناهكاريم نه بي تقصير من وتو بازيچه تقديريم
هر دو در بيراهه بيرحم عشق ،با دل واحساس خود در گيريم
بيشتر از هميشه دوستت دارم گرچه از عاشقي وعاشق شدن بيزارم
زير آوار فرو ريخته عشق از دلم چيزي نمانده كه به توبسپارم
تو كه همدردي مرا ياري بده به من عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت تو به من قول وفاداري

 

 


نويسنده: کیوان مورخ: یکشنبه نوزدهم آذر 1385 در ساعت: 13:30
|+|



اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد

اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد

مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد

اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن

ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن

اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم

من چي مي خواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم

اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود

اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد

قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت مي شد

اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور

يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام

بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام

اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت

شمعي كه پروانه داره ، اشك غم انگيز نمي ريخت

اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت

اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي


نويسنده: کیوان مورخ: شنبه هجدهم آذر 1385 در ساعت: 13:7
|+|



شاپرک بالت شکسته

پر پرواز تو بسته

می بینم غم توی چشمات

چه غریبونه نشسته

شاپرک خوابه قناری

چه جوری دووم میاری

گلا پژمرده و زردن

تو عجب طاقتی داری

شاپرک دردت به جونم

تورو از خودم میدونم

بذار یه شعری که گفتم

واسه دلت بخونم

شاپرک دل توی سینه

ساعت ها تنها می شینه

وقتی شب می رسه از راه

خواب پروازو می بینه

واسه زخمات یه دوا نیس

دلم از دلت جدا نیس

توی این غربت جونگیر

یه نگاه اشنا نیس

هر جا که می ری خزونه

غروبه دل نگرونه

آفتابش جونی نداره

اما شب اینجا می مونه

نمی دونم مثه بارون

رو کودوم شونه ببارم

روی شاخه ها تو غربت

شاپرک من تورو دارم


نويسنده: کیوان مورخ: پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 در ساعت: 9:2
|+|



يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها

من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا

پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم

من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم

 


نويسنده: کیوان مورخ: چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 در ساعت: 12:45
|+|



رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای

در خاطرم چو اشک به دامان نشسته ای

از ما چه دیده ای که به صد سوز همچو شمع

خندان میان بزم حریفان نشسته ای

بر چشم غیر ، گر بنشستی به دلبری

اندبشه کن تو اشک ، که لرزان نشسته ای

ای غم ، اگر چه عهد تو بشکستم به می

نازم تو را که سر پیمان نشسته ای

ای اشک ، هر چه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر پیمان نشسته ای

 


نويسنده: کیوان مورخ: سه شنبه چهاردهم آذر 1385 در ساعت: 13:22
|+|



عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم
دیگه با من نمی مونه

اونکه پیشش دل من گیره
اگه بدونه میذاره میره
اگه بدونه دیوونم کرده
میره و دیگه بر نمیگرده
عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم
دیگه با من نمی مونه

عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم
چشمای اون سر به سرم میذاره
دست از سر من بر نمیداره
داره بلا سرم میاره
اما خودش خبر نداره
دستام اگر که رو بشه
دلم بی آبرو بشه
راز مگو بگو بشه
عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

 


نويسنده: کیوان مورخ: دوشنبه سیزدهم آذر 1385 در ساعت: 13:37
|+|



من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


نويسنده: کیوان مورخ: یکشنبه دوازدهم آذر 1385 در ساعت: 13:47
|+|



براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم

براي ديدن تو. آسمونو شكافتم

ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم

برا ديدين تو خارا رو سجده كردم

به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم

براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم

براي ديدن تو از درياها گذشتم

دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم

براي ديدن تو شدم مث پنجره

اشاره هات محاله از ياد چشمام بره

براي ديدين تو سوار موجا شدم

چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم

براي ديدن تو عمري مسافر شدن
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم

براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير

نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير

براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم

طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم

بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم

براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم

خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم

براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا

سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما

براي ديدن تو چه دردايي كشيدم

تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم

براي ديدن تو از خواب گل و پروندم

چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم

براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم

سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم

براي ديدن تو قامت غصه خم شد

انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد

براي ديدن تو نياز نبود بگردم

تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم


نويسنده: کیوان مورخ: شنبه یازدهم آذر 1385 در ساعت: 13:23
|+|



در غروب دلتنگی قلبم در انتظار دیدار عشقم . چشم انتظار و دل بی قرار . به خاطر تو از همه فرار کردم چون عاشقانه چشم به راه و دوستت دارم را فریاد کردم ، نمی دانی به خاطر تو چه رنجا کشیدم . ای که از آمدنت خبر ندارم . می دانی که از انتظار خسته ام بیا و شام تیره را سحر کن و دل پیر و شکسته ام را جوان گردان .


نويسنده: کیوان مورخ: جمعه دهم آذر 1385 در ساعت: 15:20
|+|



اگر روزی برسد که تو دیگر در کنارم نباشی بدان که دیگر نوری در چشمانم باقی نخواهد ماند و به زمین خواهم خورد و اگر تو ان زمان تکیه گاهم باشی غم سنگین تنهایی و بی کسی که خواب را از چشمانم ربوده به دست فراموشی خواهم سپرد و در جاده های مه گرفته و خاموش سکوت خواهم شد و صدای امدن گامهایت را خواهم شنید و هر روز در انتظار دیدن دوباره ات خواهم گریست .


نويسنده: کیوان مورخ: پنجشنبه نهم آذر 1385 در ساعت: 13:30
|+|



آنچنان دلتنگم که دوست دارم ساعت ها در کنج اتاقکی تاریک و بی صدا بنشینم و او را در ذهنم مجسم کنم ولی افسوس ...

راه من و او دو راه جداست ، ای کاش می توانستم این دو راه را یکی کنم تا به فرداهایی پر از امید برسم . درون قلبم صدایی می گوید از خودت بگذر ، ولی نمی توانم . ای کاش می توانستم این دل را از سینه بیرون بیاورم و آن را درون رودخانه ای خروشان بیاندازم تا ماهی ها هر تکه اش را می بردند و به جایی می انداختند . ای کاش انسان افریده نمی شد و دلی هم به وجود نمی آمد تا در گرو محبت کسی قرار بگیرد . ای کاش ...


نويسنده: کیوان مورخ: چهارشنبه هشتم آذر 1385 در ساعت: 13:21
|+|



عکست در دستم ، عشقت در قلبم و نگاهت در چشمانم می درخشد . من چون گیاه خشک و نو پایی هستم که با تابش خورشید عشق تو جان می گیرم و سبز می شوم . من با تو هستی می یابم با تو زنده می شوم و زندگی می کنم . با تو همه چیز دارم و بی تو هیچ ندارم . تو بگو در این وانفسای محبت و عشق ، در این روزگار ریاکاری و فریب چگونه می توانم دل از تو بر کنم ؟ چگونه می توانم این فاصله را بردارم . بگو از کدام دریا و کدام صحرا باید بگذرم تا به تو برسم . کدام رنگ از رنگین کمان زندگی را می خواهی تا پیشکش چشمان مهربانت کنم . کدام ستاره را می خواهی تا فانوس راهت باشد در شبهای دلتنگی . بگو چه کنم تا برای همیشه با تو باشم . تا ابد تا اخر زمان .


نويسنده: کیوان مورخ: سه شنبه هفتم آذر 1385 در ساعت: 13:25
|+|



خیلی برام سخته که توی چشمات نگاه کنم و حرف دلم رو برات بگم ، اما دیدم که برای تو آسان بود تو چه ساده و صمیمی حرف دلت را گفتی ، از آغاز اری ، از اغاز عاشق شدنت ، از آغاز دوست داشتنت اما برای من خیلی سخته که توی چشمات نگاه کنم و بغضی را که مدت هاست راه نفسم را بشکنم و حرف دلمو برای تو بگم ، بگم که چقدر دوستت دارم و بدون تو نمی خواهم زندگی کنم ، بگم که تو اولین کسی بودی که توانستی با رفتارهایت ، نگاه هایت و حرف هایت مرا گرفتار خودت کردی و قلب تاریکم را روشن کردی ، نمی دونم این چه سحری است که توی چشمای تو پنهون شده که وقتی می خوام حرف هایم را برای تو بگویم به جز یه سلام ساده هیچ چیز نمی تونم بگم ، اما میدونم توی اون نگاهت هر چی که هست اونقدر حرارت داره که سراسر وجودم رو مثل گرمای سوزان خورشید فرا گرفته . تنها دلیل بودنم تو آنقدر صبور ، مهربان و دوست داشتنی هستی که تمام گلهای رز سرخ دنیا در مقابل تو خم می شوند و من هم با دیدن تو ، اون لحظه احساس میکنم که تموم دنیا مال خودم میشه چون تو تموم دنیای منی . تنها دلیل بودنم می خواهم این بغض چند سالمو بشکنم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم و برای همیشه در کنار تو و برای تو می مانم .


نويسنده: کیوان مورخ: دوشنبه ششم آذر 1385 در ساعت: 13:46
|+|



آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اينم طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري
نوگلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
رشته ي الفت و ياري گسستن
كي كني اي پري، ترك ستمگري؟
مي كني نظري، آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دلداده دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
حيف اگر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر کشد گیاه غم سر از مزارم


نويسنده: کیوان مورخ: جمعه سوم آذر 1385 در ساعت: 13:23
|+|



از همون لحظه که گفتی میرم اما برمی گردم
می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم
چه خیال باطلی بود دل به عشق تو سپردن

شبا با یاد و خیالت تا به هر سپیده مردن

می دونستم رفتن تو دیگه برگشتی نداره
شب بی تو بودن من دیگه فردایی نداره
تو رو تو قصه نوشتن تو رو تو غزل سرودن
از تو گفتن از تو خوندن با تو بودن از تو سرودن
با تو از همه بریدن با تو به فردا رسیدن
از لبات عشقو شنیدن با تو لحظه ها رو دیدن


نويسنده: کیوان مورخ: پنجشنبه دوم آذر 1385 در ساعت: 13:27
|+|



اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است


نويسنده: کیوان مورخ: یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 در ساعت: 15:2
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog